تبلیغات
پایگاه اینترنتی طاها - بشنو از نی (5)
بسم الله الرحمن الرحیم      به پایگاه اینترنتی گروه فرهنگی طاها خوش آمدید.                               اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
منوی كاربری


 نمایش فید RSS این سایت را صفحه خانگی خود كن ! به مدیر سایت ایمیل بزنید ! این سایت را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !
درباره ما

* دبیرستان پسرانه  شهید مطهری (ره)-واحد مشهد

*درباره دبیرستان

* تصاویری از دبیرستان

* فعالیت ها و برنامه ها

* معرفی شورای سایت

-----------------------------------

* پایگاه اینترنتی طاها

پایگاه اینترنتی طاها باستعانت خداوندمتعال ویاری حضرت ولی عصر(عج)درآذر ماه 1385تاسیس...(ادامه...)

نظرسنجی
به نظر شما از چه طریق می توان بصیرت دینی را بدست آورد؟





نتایج نظرسنجی های گذشته

حدیث ماه

کمال مومن

کمال مومن در سه چیز است:آشنا بودن به مسائل دین،صبر در مقابل شداید و برنامه ریزی دقیق در زندگی.امام جعفر صادق(ع) .(ادامه..)

محصولات فرهنگی

محصولات فرهنگی (نرم افزار-کلیپ و...)تولید شده توسط گروه فرهنگی طاها.

جدیدترین:

خورشید پنهان نسخه1

محصولات دیگر...

صفحات سایت


جزئیات سایت
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

این ماه :

ماه قبل :

كل بازدیدها :

تعداد نویسندگان :
تعداد صفحات :

كل مطالب :

امکانات سایت
-تغییر زبان:


-جستجوگر:


-خبرنامه:

شما می توانید با وارد كردن ایمیل خود در این قسمت از به روز شدن  سایت با خبر شوید .





یکشنبه 7 شهریور 1389
   بشنو از نی (5)

مروری بر شرح دعای ابوحمزه ثمالی به قلم استاد صفایی حائری از کتاب "بشنو از نی" ایشان (5):

خدایا! من هر گاه با خودم گفتم كه آماده شدم و براى نماز به پا ایستادم و به نجواى تو رسیدم. هر گاه كه این را با خودم گفتم و هر گاه كه این آمادگى را پیش بینى كردم برعكس تو مرا با چرت و خواب همراه كردى و شور نجوا را از من گرفتى.
 چه براى من پیش آمده كه هر گاه با خودم مى‏گویم دیگر درست شدم و درونم صالح شد و به جایگاه آن‏ها كه مدام توبه مى‏كنند نزدیك شدم و به آن مرحله كه ذنب‏ها را در هر لحظه ببینم و از هر ذنب در همان لحظه به تو باز گردم و توّاب بشوم دست یافتم به عكس این پیش بینى یك گرفتارى و امتحان برایم نمودار مى‏شود و نقطه‏هاى ضعفم را نشانم مى‏دهد و پایم را مى‏لرزاند....

این جریان، ادامه‏ى جریانى است كه از آن سخن رفت و دنباله‏ى رودى است كه ادامه دارد. انسان پس از تصمیم‏ها و توبه، به شور و حالى مى‏رسد و به خلوص دست مى‏یابد و لذت‏هایى مى‏برد، اما این حالت‏ها و این خلوص و این حضور در نماز دوام نمى‏آورد و زود از دست مى‏رود و انسان مشتاق حضور را، در یك حالت نفرت و خستگى و یك یأس كشنده و جانكاه قرار مى‏دهد.
 البته هر چقدر كه حضور و لذت زیادتر شده باشد، این خستگى و ناراحتى زیادتر خواهد بود.
 این یك مرحله است و یك پیچ و خم است كه باید انسان از آن بگذرد و این است كه باید طرح شود و تحلیل شود. در این جمله‏ها امام از عواملى كه انسان را به این محرومیت و هجران مى‏كشاند سخن گفته و با لَعَلَّكَ - شاید تو - آنها را نشان داده، آنهم نه علمى و خشك كه عاشقانه و در نجوا.
 باید توضیح داد كه محرومیت‏ها و هجران‏ها به طور كلى براى حركت انسان ضرورت دارند.
 انسانى كه پس از قرب حق گام‏هایى برداشته و با دل وسعت یافته‏اش به همت‏هایى رسیده ناگاه به دوره هجران مى‏رسد، به قدرى ترس و ضعف در خود مى‏بیند، به قدرى بیچارگى در خود مى‏بیند، كه دیوانه مى‏شود. این فتنه و امتحان به انسان درس‏هایى مى‏دهد.
 به او نشان مى‏دهد كه بى او نمى‏توان زنده بود. به او نشان مى‏دهد كه بى او با هر چه غیر اوست نمى‏توان یك نفس كشید. انسان، بى‏روحى و پوچى و مسخرگى را در تمام هستى مى‏بیند.
 اینجاست كه قدر آن نعمت و ارزش حضور و جایگاه - مقام - او در هستى مشخص مى‏شود. و انسان عاشق به این ترس مى‏رسد كه مبادا از او جدا بماند و تنها؛ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى.
و این ترس از جدایى و هجران، او را مى‏سازد، در حالى كه آن عشق و شور و حال او را خام و سطحى و رویایى بار مى‏آورد.
این هجران، انسان را از غرور مى‏گیرد؛ چون انسان خیلى ضعیف است همینكه شور و حال گرفت در همان جا مى‏ماند و به همان سرخوش مى‏شود.
 در حدیث قدسى است كه من بنده‏ام را یكى دو شب به خودم دعوت مى‏كنم و با او خلوتى مى‏گذارم. او از جا برمى‏خیزد و تمام وجودش را در حضور مى‏بیند و بهجت و سرور، هر ذره از وجودش را مى‏پوشاند...
 


او رفته رفته به یك رخوت و سستى و به غرور دست مى‏دهد. در همین هنگام در حالى كه خیال مى‏كند دارد به من نزدیك مى‏شود در واقع از من دور شده و از من اعراض كرده و به خودش دل بسته است.
 در این مرحله، یك شب دو شب او را با خواب مى‏زنم: أضربه بالنعاس؛ او را مى‏خوابانم.
 او را خواب مى‏كنم. او شب‏هایى كه من مى‏خواستم با تمام وجودش از رختخوابش تهى مى‏شده، نه آرام آرام، كه با شوق از جا برمى‏خاست؛ تَتَجافى جُنُوبُهُم.

حتى شاید نیم ساعت به خواب نرفته بود. اما آن شب‏هایى كه او مى‏خواهد، كم غذا مى‏خورد و حتى ساعت را هم كوك مى‏كند و شماطه‏اش را سر وقت مى‏گذارد، بیچاره چنان به خواب مى‏رود كه صبح چند ساعت پس از آفتاب چشمش باز مى‏شود. از خودش نفرت دارد و از خودش بیزار است.
 او در این وقت دارد به من نزدیك مى‏شود.
 این هجران و محرومیت به او نشان مى‏دهد كه آن حالت‏ها از او نبوده، اگر از او بود، به اختیار او مى‏بود.
 و همین كه انسان یافت این حالت‏ها از خودش نیست، دیگر غرورى در او سبز نخواهد شد.
 و در نتیجه به ظرفیت بیشترى مى‏رسد و آمادگى زیادترى مى‏یابد و بارها گفته‏ام كه از محرومیت‏ها، نه بخل و فقر و ظلم او را، كه بى‏ظرفیتى و محدودیت خود را كشف كن. اگر او به من نمى‏دهد به خاطر این است كه به داده‏ى او دل مى‏بندم و مى‏مانم و آن‏ها را حمل مى‏كنم و هضم نمى‏نمایم و از آن‏ها بهره مى‏گیرم.
 عجب لطف‏ها دارد. از محرومیت‏ها تو را به ظرفیتى مى‏رساند كه بتوانى بیشتر با او باشى و به غرور نرسى؛ چون كبرها و ذنوب ما و بى‏ظرفیتى ما، ما را محروم مى‏كند.2
و با همین دیدارت تو باید در این مرحله از حركت خویش و در این حد از جریان، خودت را تحلیل كنى و حالت‏هایت را بررسى نمایى.
آن‏ها كه مقهور حالت‏ها هستند، گاهى خوشحال مى‏شوند و گاهى خسته، ولى آن‏ها كه بر حالت‏ها نظارت دارند از خوشحالى و خستگى فراغت پیدا مى‏كنند و به پى‏جویى و بررسى و سپس راهیابى و سپس چاره جویى مى‏پردازند و مانع‏ها را مى‏یابند و مانع‏ها را برمى‏دارند.
 و همین است كه امام این حالت‏ها را تحلیل مى‏كند و با او در میان مى‏گذارد كه عامل این محرومیت‏ها و این كسالت چیست؟
لَعَلَّكَ عَنْ بابِكَ طَرَدْتَنى؛ شاید تو مرا از درگاه خویش، طرد كرده‏اى؟ ولى این تو بودى كه مرا جذب كردى و مرا دعوت كردى و مرا به خویش خواندى.
 

لَعَلَّكَ عَنْ بابِكَ طَرَدْتَنى و عن خِدمَتِكَ نَحَّیْتَنى؛ شاید براى خدمت خودت نمى‏خواهى و مرا كنار مى‏زنى، ولى این تویى كه مرا از دیگران گرفته‏اى و جدا كرده‏اى تا كارگزار تو باشم و در این كارگزارى به بهره‏بردارى برسم و تلف نشوم.
 لَعَلَّكَ رَأَیْتَنى مُسْتَخِفّاً بِحَقِّكَ فَأَقْصَیْتَنى؛ شاید دیده‏اى كه من حق تو را خوب نمى‏شناسم پس دورم كرده‏اى.
 لَعَلَّكَ رَأَیْتَنى مُعْرِضاً عَنْكَ فَقَلَیْتَنى؛ شاید دیده‏اى كه من با حركتم و من با خدمتم به جاى اقبال به تو، به خودم رو آورده‏ام و از تو پشت كرده‏ام و این است كه رهایم نموده‏اى.
 أَوْ لَعَلَّكَ وَجَدْتَنى فى مَقْامِ الكاذِبینَ فَرَفَضُتَنى؛ شاید یافتى كه من دروغگویم و در جایگاه دروغگویان نشسته‏ام و در آن مقام خانه كرده‏ام پس مرا واگذاشتى تا این آرزوهایم برایم مشخص شوند و مغرور نشوم؛ چون ضعیف هستم. با این حركت‏ها و حالت‏ها خیال مى‏كنم به جایى رسیده‏ام و این است كه دنبال آثارش مى‏گردم. پس اگر دروغم را نشانم ندهى مغرور مى‏مانم و از دست مى‏روم.
 أَوْ رَأَیْتَنى غَیْرَ شاكِرٍ لِنَعْمائِكَ فَحَرَمْتَنى؛ شاید دیده‏اى كه نعمت‏هاى تو را با تو خرج نمى‏كنم و با این بخشش‏ها خلق را در خودم نگه مى‏دارم و این است كه محرومم ساختى.
 أَوْ لَعَلَّكَ فَقَدْتَنى مِنْ مَجالِسِ العُلَماء فَخَذَلْتَنى؛ شاید مرا در نشست و مجلس عالم‏هایى كه خودشان و تو را و راهشان و كارشان را شناخته بودند و به خشیت تو رسیده بودند،1 شاید مرا در كنار این‏ها ندیدى و این بود كه رهایم كردى؛ چون آن‏ها كه در راه با رفیقى نباشند، طعمه‏ى شیطان مى‏شوند و آن‏ها كه همراه عالمى نباشند بت جاهل‏ها مى‏گردند.
 أَوْ لَعَلَّكَ رَأَیْتَنى فى الغْافِلینَ فَمِنْ رَحْمَتِكَ آیَسْتَنى؛ شاید تو دیدى كه من پس از آگاهى‏ها و اندازه‏ها تازه به غفلت رسیدم، نه به عمل، نه به اخلاص و این بود كه از رحمت و محبت خویش، مأیوسم نمودى كه آگاه شوم و ضربه‏ام زدى كه باز گردم.
 أَوْ لَعَّلَكَ رَأَیْتَنى آلِفَ مَجالِسِ البَطّالینَ فَبَیْنى وَ بَیْنَهُمْ خَلَّیْتَنى؛ شاید تو دیدى كه من با بطال‏ها كه فقط حرف مى‏زنند و فقط با حرف‏ها وقت را پر مى‏كنند، الفت گرفته‏ام و به حرف زدن‏ها قانع شده‏ام و به نقالى پرداخته‏ام، پس تو كنار كشیدى و مرا با آن‏ها گذاشتى تا در بطالت تمام نشوم.
 راستى این بطالت و حرف بازى، داستان عجیبى است. اگر كسى از دزدى حرف مى‏زند و براى بزرگترین دزدى‏ها آماده نمى‏شود، بطال است. اگر كسى از تجارت حرف مى‏زند و براى وسیع‏ترین تجارت‏ها گام برنمى‏دارد بطال است. اگر كسى از دردها مى‏نالد و براى درمان مهره‏هایى نمى‏سازد، بطال است. و این بطالت قرب ما را مى‏گیرد و ما را از شهود، به غیب مى‏اندازد.
أَو لَعَلَّكَ لَمْ‏تُحِبَّ أَنْ تَسْمَعَ دُعائى فَباعَدْتَنى؛ شاید تو از صداى من و دعاى من بیزارى كه دورم مى‏كنى؛ چون مى‏بینى كه فقط وقت گرفتارى پیش تو مى‏آیم و هنگام سرخوشى از تو فارغم.
أَوْ لَعَلَّكَ بِجُرْمى وَ جَریرَتى كافَیْتَنى؛ شاید مرا با جرم‏ها و گناهانم جزا دادى و برابر نمودى.
 أَوْ لعَلَّكَ بِقِلَّةِ حَیائى مِنْكَ جازَیْتَنى؛ شاید تو بر بى‏شرمى من كه با این همه چوبكارى شدن و با این همه بخشش به راه نیامده‏ام و حتى طلبكار شده‏ام، مجازاتم كردى.
 شاید، شاید، شایدهایى براى انسان طرح مى‏شوند كه مى‏توانند او را بسازند و این‏ها تحلیل‏هایى هستند كه در این مرحله از حركت انسان باید به سراغ او بیایند وگرنه او سطحى و خام و رویایى و وابسته به عبادت مى‏شود و مغرور و قانع و راكد و كور مى‏ماند.
 در حالى كه نه عبادت و نه ریاضت و نه خدمت و نه هیچ كدام این‏ها ما را به جایى نمى‏رسانند. مادام كه این‏ها از امر او الهام نگیرند و فقط از سلیقه و هوس ما آب بخورند، بهره‏اى نخواهند داد.
 با این تحلیل‏ها است كه انسان به خودش پى مى‏برد كه چه ذنوبى در او خانه گرفته و در صدد برمى آید آن‏ها را پاك كند و كنار بگذارد؛ چون توجه به عامل درد براى درمان ضرورى است.

نویسنده:مرصاد ساعت 12:40 ب.ظ موضوع :‌ معارف-ادعیه ومستحبات , معارف-اخلاقی واعتقادی ,

لینك ثابت | نظرات ()